بی تو...
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو
و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس
به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم
گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم
از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم
مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟
تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم
[ چهارشنبه 14 تیر 1391 ] [ 16:11 ] [ unfaithful ]
[ ارسال نظر(4) ]
