بـــــــی وفـــــا

مــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان

بازم

 

بازم دریا فریبم داد ، منو ساحل هوایی کرد
تمام خاطراتت رو برای من تدایی کرد
بازم پیغام بی پاسخ که دلتنگم که فرصت هست
نشد که بی تفاوت شم ، هنوزم این دلم سادست
تو دریا سنگ میندازم به یاد تو که از سنگی
چی از دنیات کم میشد اگه میگفتی دل تنگی ؟
تمام زندگیم با این یه جمله زیرو رو میشد
تو تنها دل خوشیم بودی چرا رفتی بگو چی شد ؟

 

 

[ پنج‌شنبه 16 آذر 1391 ] [ 13:50 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

از آدم ها دلگیرم....

از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند


دلت ....


دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری


دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 18:09 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

نهایت شــــــب

 

 

*من از نهایت شب حرف می زنم*

 

*من از نهایت تاریکی*

 

*و از نهایت*

 

*شب*

 

*حرف می زنم*

 

*اگر به خانه ی من آمدی*

 

*برای من*

 

*ای مهربان* !

 

*چراغ بیاور*

 

*و یک دریچه که از آن*

 

*به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم* ....

 

[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 18:01 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(4) ]

خداحافظِ تـــــو

 
خــــداحـــافـــظ...


 

آخرین کلامی که از تـــو شنیدم


 

و باز قصه‌ی تـــلخ جاده و آن راه بلند...


 

که تــــو را از خلوت من می ربود

 

آسمـــان می گریست


 

شیـــشه ها می گریستند

 

 

و من مبهوت رفتنت


 

در پس شـــیشه های مه آلود


 

بغــــض دردناکم را بلعیدم


 

دیـــوانه وار خندیدم
 

 

و تــــــــو را بـــدرقه کردم...

 

 

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 23:52 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

دل تنــــگ!!!

دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من

گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 13:52 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

همدرد ***مطلب ارسالی ازپیمان گلچین فر***

شبــــی در کوچه ای بودم

 

باچشمان نمناک,دلی سرد

 

که میپیچید در آنجا بوی غربت

 

و سرمای سوزناک حاکم بود

 

نگاه مادری در چشم من بود

 

که گویی خسته از دنیای خویش,بازار غم بود

 

جوانک!! 

 

این کوچه از آن من است

 

تو هم دردی؟؟؟.......................یاکه همدردی؟؟؟

 

تب سنگین نگاهش

 

رقص لرزان پایم

 

آبشارغم از چشمانم سرازیر شد

 

بغضم شکست... 

کوله باری از درد و بدون همدردم!!!

[ سه‌شنبه 16 آبان 1391 ] [ 12:11 ] [ پیمان گلچین فر ]

[ ارسال نظر(2) ]

حرف دلم

 

 

اونایی که شما رو به وعده های پوچ “استند بای” نگه میدارند، و میرند

 


هرگز بر نمی گردند،تا با تلنگری شما رو از تنهایی در بیاورند

 


گفتم که همیشه روشن باشید"

 
 
 

*****************************************

 


 

مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن،


آدم های زیادی دور و برم دارم
!

آن چیزی که ندارم کسی برای ” بـا هـــم بـودن ” است
!

 

[ یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 20:55 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(3) ]

درخت خیال...*مطلب ارسالی ازپیمان گلچین فر*

در انتهای بن بست خیالم

آنجا که ظلمت شب غوغا میکند

درختی روییده ست

نمیدانم چرا بی برگ و پژمرده ست

نمیدانم چرا خشک است

چرا خشکیده و زرد است؟؟؟...

شاید در انتظار نوشیدن قطره آبی

شاید در انتظار تابش خورشید مانده ست

شایدم کِرمی ریشه اش را طناب تاب خود کرده ست...

((پیمان گلچین فر))


+واقعا زیبا و خیالی بوود...متشکر

[ جمعه 05 آبان 1391 ] [ 22:41 ] [ پیمان گلچین فر ]

[ ارسال نظر(0) ]

دیوااااااااااار

 

دیـوارهایی که می سازی ..

هـر روز و هــر روز ..

بیشتر می شوند
!

بنــای بـــی احساس من

آخر من از کجــا

برای این همه دیــوار

پنجــــره پیدا کنمــ .. !!

 

[ چهارشنبه 03 آبان 1391 ] [ 13:08 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

دل شکـــــــسته!!!

 

خیالت راحــتـــــ . . .
شکسـ ــــته ها نفرین هم بکـ ــنند ،
گیرا نیسـ ــت …!
نـــفرین ،
ته ِ دل می خـ ــواهد
دلِ شکسـ ــته هـ ـــم که دیگر
ســــر و ته ندارد . . .

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 19:29 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(3) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران