بـــــــی وفـــــا

مــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان

گــریـــه

 گریـــــه

آخرین چیزی‌ست که باقـــی می‌ماند
و بغـــــض
یکی مانده به آخری‌ست
و امیـــــــد
پیش از بغــــض
می‌تــرکد
من این مرحـــله‌ها را
مثل مسیر خانه تا دانشـــــگاه
مثل مسیر حول‌حــــالنا تا یلـــدا
کوچـــــه به کوچه از برم
این کوچه‌هــــا
هر شــــب
پر از بادکـــــنک‌هایی‌ست
که یکی‌یکی می‌ترکــــــند
اول امیــــد
بعد بغـــض
و گریـــــه آخـــــرین چیزی‌ست که ...

[ شنبه 03 خرداد 1393 ] [ 13:03 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

گاهی باید رد شد

 گاهی باید رد شد

 

 

 باید گذشت

 

 

 گاهی باید در اوج نیاز، نخواست

 

 

 گاهی باید کویر شد

 

 

 با همه ی تشنگی

 

 

 منت هیچ ابری را نکشید

 

 

 گاهی برای بودن

 

 

 باید محو شد

 

 

 باید نیست شد

 

 

 گاهی برای بودن باید نــــبود

 

 

 گاهی باید چترت را برداری

 

 

 و رهسپار کوچه هایی بشی که

 

 

 خیلی وقته رهگذری ازش عبور نکرده

 

 

 گاهی باید نباشی

[ یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ] [ 17:26 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

آشنای غریــب

آشنـــاهای غریب همیشه زیادند

 

آشناهایی که میاینــد و میروند

 

آشناهایی که برای مــا آشنایند

 

ولی ما برای آنهــا...

 

نمیدانم واقعا چرا و چگونـــه میشود

 

که همـــه روزی

 

آشنای غریب میشونــد

 

یکــی هستــــ ولی نیستــ

 

یکی نیستــ ولی هستـــ

 

یکی میگوید هســـتم ولی نیستــــــ

 

یکی میگوید نیستـــم ولی هستــــ

 

و در پایان همه بودنهــــا و نبودنها

 

تازه متوجــه میشوی

 

که:
یکی بود هیشکــی 
نبود

 

این استـــ دردی که درمانــش را نمیدانند

 

و ما هم نمیدانیـم

 

که آن یکی که هستـــ کیستــــ

 

و آن هیچکــــس کجاستـــــــ

 

کــاش میشد یافتــــ

 

کاش میشد شکســــتنی نبود

 

کاش میشد زیر بار این همـه بــــودن و نبودن

 

خــــرد نشد

[ پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393 ] [ 17:35 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

ســـاده که باشی


 ســـاده که باشی

ظاهر وباطنت یکیه ،

غل وغش نداری ،کینه نداری

بدي هيچ کس را باور نداری.

براي همه لبخند می زنی

ســـاده که باشی

سکوتت پراز حرفه ،

مرهم هر زخمه

همیشه تو جیبت شکلات پیدا میشه

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ســـاده که باشی

همه چیز خوب میشه

پر از حس های خوب میشه

پر از حرفهای نگفته میشه

خودت،غمت

مشکلت،غصه ات

هوای شهرت،آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

همه چیزت خوبه

[ شنبه 06 اردیبهشت 1393 ] [ 13:28 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

آدمـهــای مجــازی...

 آدم های دنیــــای مجــــازی

دل دارنــد !

و چیزی به نام احســــــــــاس !

آدم های دنیای مجازی گاهی مـــــغرورند مثل مـــن !

و گاهی بی ریـــــــا مثل تـــــو !

آدم های اینجا فقط گاهی نــــــــگاه نــــــــــدارند !

این گاهی خوبــــــــــ استــــ

و گاهــی ندیدن چشم های آدم ها یکـــــ عمر اشــــــــتباه را به بار می آورد !

یک عمر اشتـــباه هم می شود تمام شـــــدن یه دوســــــتی ِ دوستـــــــ داشتنی !

آدم های دنیـــــای مجـــــازی

گاهی هیــــچ فرقــــی با آدم های اطرافـــــمان ندارند !

گاهی پشیمــــــــان می شوند

دلــــــــگیر می شوند

غـــــــصه می خورند

تنهــــــا می شوند

سکوتــــــــــ می کنند

و گمان می کنند همه چیز درستــــــــ می شود !

اما همیشه فکر های آدم ها درستـــــ نیستــــــ !

آدم های دنیای مجازی لجــــــــبازند گاهی !

آدم های دنیـــــای مجازی گاهــــی دلتنگـــــــ میشوند و هیچ حرفـــــــی نمی زنند !

چون از خاموشــــــــی ِ رفقایشان می ترســـند !

می ترسنـــد سکوتـــــــ ِ رفیقشان به معنای یکــــــ دنــــــــیا درد باشد !

آدم های دنــــــیای مــــجازی . . .

یکی از این آدم ها مثــــل مـــن

حرفـــــــــ هایش را

دلتنــــــــگی هایش را

دوستــــــــــ داشــــتن هایش را

به زبان نـــــمی آورد

تا مــــــبادا

مبــــــــــادا

رفاقتــــــــــ اجـــــباری شود !

آدم های دنـــیای مـــجازی

گاهی مثل تـــــــــو

فکر میکنند با سکوتـــــــ

با گذشـــــتن

با ندیدن حــــق خودشان

با نخواســــــتنشان

همه چیز حــــــل می شـــــود !

نه  . . . رفیــــــق

اینطور نیستــــــ !

آدم های دنیای مجازی

هیچ فرقی با آدم های اطرافـــــمان ندارند !

فقط نگــــــــاه ندارند !

نـــــــگاه ...!

[ سه‌شنبه 02 اردیبهشت 1393 ] [ 20:21 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

یــه روزایی...

یه روزایی هستــــ که بدجوری دلتــــــــ گرفتــــه...

بی دلیل ناراحتـــــــــی...عصبانی...بغـــــــض میکنی

بهـــــــــونه میگیری

،سر همه الکــــــــی داد میزنی

به خودتـ ـــــ و همه عالـــم بد وبیراه میگی

دنبال علتــــ ــــ ناراحتیتــــ میگردی

ولــــــی...

هیچـــی به هیچی

سعی میکنی مثل همیشه بیخــــــــیال شی و بخــندی...

سعـــــــی میکنی...

بیشـــــــــتر از قبل

اما نـــــــــه...

این دفه فــــرق داره...مثل همیشه نیستـــــــ

هرکاری میکنی این بغـــض لعنتی قصــــد رفـــــتن نداره

با خـــــدا درد و دل میکنی...

براش مینویسی...از هر چــی که تو دلتــــه 

مثل همیــــشه یه کم آروم میشی...

اما بـــــــازم..!!

دوس داری نباشـــــــــــی...واسه چند روز...

تعطــــــــــــــیل کنی زندگـــی رو

کــــــــــــــــــــــاش میشد...!!

[ دوشنبه 25 فروردین 1393 ] [ 14:54 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

غصه هایم درون سینه ام به چاه میروند!

   

 

آرامشی ملیـــح در گوشه چشمانم...

 

مانند بـــــارانی بروی شیروانی...


امـــا...


نـــــاودان ندارد..!!


غصه هایم درون سینه ام به چـــاه میروند...!!!

 

 

[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 11:45 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

درد و دل

 بـــه نــــــامـــــ خـــدا

بالاخره تعطیلات عیـــد هم به پایان رسید و غصه ها و نگرانـــی های من دو برابر شد...

از فرصتی که تعطیلات عیــد برای درس خونـدن بهم داده بود به خوبی استفــاده نکــردم و روزها هم همینجوری گذشت و

دوباره این مدرســه باز شد!

خیلی برای ِ کنــکوری که پیش ِ  رو دارم نگــرانم...

روزها و فرصت ها دارن ازدست میرن و من همچنان اونجوری که دلـــم میخواد ازشون استفاده نمیکنـــم!

پـُــرم از استــرس و فکــرای منفـــی و نگــرانی شدیـــد برای آینـــده....

تنهـــا یــاد ِ خداســت که بهم قــوّت قلب میــده...

آه خــــــــدا، یعنـــی میشـــه همونجــوری که دلـــم میخـواد بشـــه؟!

یــا حداقل نتیجـــه ای داشته باشه که راضـــی باشم ازش؟!!!

اینهمـــه نگرانی برای چیـــه؟ چرا اینقدر خودمــو باختــــم؟! :|

فکرم اینروزا خیلی مشغولــــــــه و فقط میخوام برسم به روز 8 تیـــر ماه و تمام این استرس ها تموم بشه...

دلـــم بدجــور گرفتــــــــه،چشام پـــر از اشک شده...از این حالی که دارم متنـــفرم...!

خــدایــــــــا خودت کمکـــم کــــــــــن

[ جمعه 15 فروردین 1393 ] [ 19:02 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

می بخشــــم!

 می بخشم کسانی را که هرچه خواستند با من ، 

بادلم و با احساسم کردند  

و مرا در دور دست خودم رها گذاشتند  

اما از آنها سپاسگذارم که یادم دادند: 

چطور زندگی کردن را  

حتی اگر بهترین ها را از دست بدهم  ،

این زندگیست که، بهترینهای دیگر را برایم میسازد  ...

یادم دادند: 

آنرا،بخواهم که به التمـــاس آلوده نباشد ... 

حتی زندگی  

پروردگـــارا  

به من بیاموز در طول عمرم 

آهی نکشم برای کسانیکه دلـــم را شکستند

 

[ چهارشنبه 13 فروردین 1393 ] [ 11:26 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

فاطمــه جان،عزایت تسلیت باد...

در کوچه باد می آید، این ابتدای ویرانی است...

خبری در راه است؛خبری عظیم و واقعه ای هولناک...

بادی که می وزد، آبستن عزایی بزرگ است که خواهد رسید.

بادی که در کوچه سرگردان است،بزودی به توفان بدل خواهد شد؛ توفانی که تنها خانه تو را بهلرزه درمی آورد، توفانی که تنها قصد ویرانی کلبه عشق را دارد .کلبه حقیقت ، کلبه وحی و توحید.

کاش پنجره ها از این توفان نلرزند.

کاش در خانه را به روی این فتنه جهانسوز نگشایی .

کاش پشت در نایستی.

کاش آشیانه ات را شعله های کینه در کام نگیرند.

نرو بانو آن که بر در می کوبددر پی نور نیست بلکه به کشتن چراغ آمده است.

بنشین بانو، برنخیز برای گشودن در؛ پشت در حادثه ای جانسوز در انتظار است، نرو!

آن که مشت بر در خانه ات می کوبد، شیطان است که به ستیز آل ا... آمده است.

شیطان با مشعلی در دست آمده تا تمام خشم خویش را بر سر یادگار رسول خدا (ص) فرو ریزد.

آن که ناسزا می گوید و قصد آشیان تو را دارد، کینه کهنه ای دارد که امروز سر برآورده و کمر به نابود کردن حقیقت

بسته، غافل از آنکه خداوند هرگز نخواهد گذاشت؛ مگر نه اینکهخداوند نور خود را در همه جا به ظهور می رساند؛

هرچند کافران را خوش نیاید .

انگار فاطمیه هم محرمی دیگر است.

کاش برنمی خاستی...

کاش برنمی خاستی... تو ادامه رسول خدایی...

تو آمده ای تا اسلام زنده بماند و حق ، سلامت باشد.

تو زنده ای تاپیش روی آفتاب، سپر شوی و شمشیرهای برهنه ای را که به سویامام نشانه رفته اند، حواله جان خویش کنی.

تو باید قیام کنی تا قامت یگانه امامت استوار بماند.

تو انقلاب می کنیتا مردمان غفلت زده روزگار به خود بیایند و ولایت را تنها نگذارند.

تو پشت در ایستادی و انگار قلب تمام هستی، آنجا پشت در ایستادهبود و می تپید...

در باز شد به روی فتنه ای ناگهان...

در باز شد به سوی توفان نخستین ظلم...؛

دری که چون خنجر بر جان تو فرود آمد... ، دری که راه را برای آغاز همه ستم های تاریخ باز کرد، دری که به روی دشمن حق آغوش گشود و چشم مردمان خواب زده را به روی حقیقتبست...

خون و آتش فاجعه ای را رقم زد و ننگ این بی حرمتی به دردانه رسول تا ابدیت بر پیشانی تاریخ ماندگارشد.

میوه دل پیامبر به خون نشست و نوزاد ناکامش چون غنچه در میان آتش نشکفته پرپر شد.

بوی یاس کبود برای آخرین بار در فضا پیچید...

یاس پهلو شکسته شهید دفاع از ولایت شد....

[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 16:12 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران