بـــــــی وفـــــا

مــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان

صداي سكوت

 

صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توی آسمونی که کرکسا پرواز می‌کنن
دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره
دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه
از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره
بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه
قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره
خیلی وقته ، قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده
وقتی که آخر ِ جاده‌ها رسیدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزیزم
چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره

 

[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 21:39 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

غريــــب

 

 
 

 
غریب بود و غریبش نگاه می کردم

 

 
وشاید اینکه نه ...من اشتباه می کردم

 

 
در امتداد نگاهش که قطره قطره چکید

 

 
تمام زندگی ام را تباه می کردم

 

 
برای اینکه دلش را زغال بنویسد

 

 
مداد ابی خود را سیاه می کردم

 

 
نشست و گفت مرا اشتباه فهمیدی

 

 
چه خوب می شد اگر اشتباه می کردم

 

 
اگر چه دیدن او را گناه میدیدند
 

به افتخار نگاهش گناه می کردم

 

[ دوشنبه 16 بهمن 1391 ] [ 20:23 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

post

 
 
به ساعت نگاه می‌کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می‌بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می‌روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایه‌های کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه‌ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می‌پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری!از شوق به هوا می‌پرم
و خوب می‌دانم
سالهاست که مرده ام
 

حسین پناهی

 

[ سه‌شنبه 26 دی 1391 ] [ 19:01 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

دلم آرامش ميخوااااهد

 

گاهی دلم می‌خواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد
 
سفید باشد یا حداقل آبی
 
گوش‌هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم
 
دلم یک حس سرد می‌خواهد
 
مثل وقتی که سرت را زیر آب می‌کنی و همه چیز در کندی
 
زمان
 
و آبی مکان پیش می‌رود
 
آرام آرام
 
دلم آرامش می‌خواهد..
 

 

[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 23:16 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

گفـــتم،گـــفت...

گفتم: میری؟
گفت: آره
گفتم: منم بیام؟
گفت:جایی که من میرم جای ۲ نفره نه ۳ نفر
گفتم: برمی‌گردی؟


فقط خندید…..
اشک توی چشمام حلقه زد
سرمو پایین انداختم
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد
گفت:میری؟
گفتم:آره
گفت:منم بیام؟
گفتم: جایی که من میرم جای۱ نفره نه ۲نفر
گفت:برمی‌گردی؟
گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره
من رفتم اونم رفت
ولی
اون مدتهاست که برگشته
وبا اشک چشماش
خاک مزارمو شستشو میده!!!

 

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 22:02 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

خـــداونـــدا

خداوندا،برای همسایه كه نان مراربود،نان


برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند،مهربانی


برای كسانی كه روح مرا آزردند،بخشش


و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم


آمین یا رب العامین

 

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 21:55 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

بازم

 

بازم دریا فریبم داد ، منو ساحل هوایی کرد
تمام خاطراتت رو برای من تدایی کرد
بازم پیغام بی پاسخ که دلتنگم که فرصت هست
نشد که بی تفاوت شم ، هنوزم این دلم سادست
تو دریا سنگ میندازم به یاد تو که از سنگی
چی از دنیات کم میشد اگه میگفتی دل تنگی ؟
تمام زندگیم با این یه جمله زیرو رو میشد
تو تنها دل خوشیم بودی چرا رفتی بگو چی شد ؟

 

 

[ پنج‌شنبه 16 آذر 1391 ] [ 13:50 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

از آدم ها دلگیرم....

از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند


دلت ....


دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری


دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 18:09 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

نهایت شــــــب

 

 

*من از نهایت شب حرف می زنم*

 

*من از نهایت تاریکی*

 

*و از نهایت*

 

*شب*

 

*حرف می زنم*

 

*اگر به خانه ی من آمدی*

 

*برای من*

 

*ای مهربان* !

 

*چراغ بیاور*

 

*و یک دریچه که از آن*

 

*به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم* ....

 

[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 18:01 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(4) ]

خداحافظِ تـــــو

 
خــــداحـــافـــظ...


 

آخرین کلامی که از تـــو شنیدم


 

و باز قصه‌ی تـــلخ جاده و آن راه بلند...


 

که تــــو را از خلوت من می ربود

 

آسمـــان می گریست


 

شیـــشه ها می گریستند

 

 

و من مبهوت رفتنت


 

در پس شـــیشه های مه آلود


 

بغــــض دردناکم را بلعیدم


 

دیـــوانه وار خندیدم
 

 

و تــــــــو را بـــدرقه کردم...

 

 

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 23:52 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران