بـــــــی وفـــــا

مــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان

تو کیستی؟؟

 

 تو کیستی؟
.....

.....


هان؟

یادم آمد...

...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی

و نماندی و رفتی!!!

و من...

من همانم

که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم!!

[ چهارشنبه 07 تیر 1391 ] [ 15:01 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

دلم گرفته (نوشته ی خودم)

 

 

 

دلم گرفته...

 

از آدما  از سرنوشت  از بیکسی از دنیا....

 

از این بخت شوم

 

همش دلم میخواد فریاد بزنم وخودمو از این درد خلاص کنم

 

اما بازم جلوی خودمو میگیرم چون کاری ازم برنمیاد!

 

حتی دیگران هم نمیتونن کمکم کنن...

 

آخه همین دیگران بودن که باعث شدن این دلم بگیره!

 

آخه چطوری میتونم از همون آدما بخوام که حالا آرومش کنن!؟

 

آخه چطوری؟؟؟

 

حالا فقط تنها امیدم خداست

 

فقط اونه که درد دلم رو میدونه...

 

کاش یه نظری به حالم بکنه و

 

منو از این نابودی نجاتم بده

ای کاش!!!

[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 16:10 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

تو رفتی.... ( نوشته: ازخودم)

 

تو رفتی

 من بی تو تنها ماندم...
و از خدا خواستم که روزی تو هم مثل من تنها بشی...
اما وقتی به یاد دلتنگی و بیکسی خودم افتادم
وقتی که سختیه غم بیکسی به یادم افتاد....
خواسته ام را از اون پس گرفتم
چون میدونم این  زخمی که تو به دلم گذاشتی...
چه دردی داره...
نمیخواستم توهم مثل من بیکسی رو تجربه کنی
نمیخواستم توهم مثل این روزای من، عذاب بکشی.
اما تنها چیزی که خواستم ازش میدونی چیه؟؟؟
فقط ازش خواستم اونی  که تو امروز منو به خاطرش تنهام گذاشتی...
به اندازه ی من دوستت نداشته باشه...!
فقط همین!
شاید به نظرت عجیب بیاد...
ولی تنها خواسته ی من همونه
چون میدونم تو این دنیای پرازنفرت و بی وفایی
دیگه هیچکس پیدا نمیشه واست
که به اندازه ی من دوستت داشته باشه....!!

 

[ سه‌شنبه 06 تیر 1391 ] [ 00:29 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

خودم را درتو گم کردم! ( شعر از خودم)

 

به تو نگاه میکنم

به چشمان زیبایت

به پاکی برق چشمانت

اما دیگر خود را درآن نمیبینم!

دیگر درچشمان تو نشانی ازمن نیست

احساس میکنم گم شدم

احساس پوچی و نابودی میکنم

دلم میخواهد به تو بگویم که چقدر دوستت دارم اما

هربار که که به چشمانت نگاه میکنم حرفم را فراموش میکنم

انگار که چشمانت جادویم میکند ومن توان رهایی

ازآن جادو را ندارم.

نا امیدم ..... افسرده ام

چرا دیگر نشانی ازمن درتو نیست؟؟!!

چقدر زود برق چشمانت مرا گم کرده!

چقدر زود تو بیخیال من شدی!

آه ؛ دلم هوای گریه دارد

و گلویم را بغض بی کسی فراگرفته

اما دیگر توان شکوه و گلایه را هم ندارم....

چون میدانم با آشکارکردن این گلایه ها

همین تماشای چشمانت را هم از من میگیری!!

پس سکوت میکنم

 


 

[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 23:53 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

پشت پنجره

 

 

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی
زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی
مـکـتــوب ِ یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟
.....
هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم
هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم
...

 

[ دوشنبه 05 تیر 1391 ] [ 22:42 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

عکس

[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 23:55 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

ترک آدما

 

 
ترک کردن ِ آدمها هم آدابي دارد !

اگر آداب ِ ماندن نميدانيد لااقل درست ترکشان کنيد تا

تَرَک برندارند
 
 

[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 23:43 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

من و تو

 

زمانی "من و تو " بودیم و "دیگران" در کنارمان
 
 
 
 
 
 
حال " من و تو "هستیم اما "دیگران " بین مان! . . .

[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 23:40 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

داستان کوتاه و غمگین!

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی....
پیرمرد از دختر پرسید:
 
غمگینی؟-
 نه-
 مطمئنی ؟-
 نه
 چرا گریه می کنی ؟-
 دوستام منو دوست ندارن-
 
چرا ؟-
 چون قشنگ نیستم!
 قبلا اینو به تو گفتن ؟-
 
نه
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم-
راست می گی ؟-

 

آره از ته قلبم...


دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!

[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 13:23 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

دلتنگی...


تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
 
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
 
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
 
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
 
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
 
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
 
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
 
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
 
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
 

[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 13:09 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران