داستان کوتاه و غمگین!
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی....
پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟-
پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟-
نه-
مطمئنی ؟-
نه –
چرا گریه می کنی ؟- دوستام منو دوست ندارن-
چرا ؟-
چرا ؟-
چون قشنگ نیستم!–
قبلا اینو به تو گفتن ؟-
نه–
نه–
! ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم-
راست می گی ؟-
راست می گی ؟-
آره از ته قلبم...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!


[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 13:23 ] [ unfaithful ]
[ ارسال نظر(0) ]
