بـــــــی وفـــــا

مــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان

post

 
 
به ساعت نگاه می‌کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می‌بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می‌روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایه‌های کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه‌ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می‌پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری!از شوق به هوا می‌پرم
و خوب می‌دانم
سالهاست که مرده ام
 

حسین پناهی

 

[ سه‌شنبه 26 دی 1391 ] [ 19:01 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

دلم آرامش ميخوااااهد

 

گاهی دلم می‌خواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد
 
سفید باشد یا حداقل آبی
 
گوش‌هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم
 
دلم یک حس سرد می‌خواهد
 
مثل وقتی که سرت را زیر آب می‌کنی و همه چیز در کندی
 
زمان
 
و آبی مکان پیش می‌رود
 
آرام آرام
 
دلم آرامش می‌خواهد..
 

 

[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 23:16 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

گفـــتم،گـــفت...

گفتم: میری؟
گفت: آره
گفتم: منم بیام؟
گفت:جایی که من میرم جای ۲ نفره نه ۳ نفر
گفتم: برمی‌گردی؟


فقط خندید…..
اشک توی چشمام حلقه زد
سرمو پایین انداختم
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد
گفت:میری؟
گفتم:آره
گفت:منم بیام؟
گفتم: جایی که من میرم جای۱ نفره نه ۲نفر
گفت:برمی‌گردی؟
گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره
من رفتم اونم رفت
ولی
اون مدتهاست که برگشته
وبا اشک چشماش
خاک مزارمو شستشو میده!!!

 

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 22:02 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

خـــداونـــدا

خداوندا،برای همسایه كه نان مراربود،نان


برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند،مهربانی


برای كسانی كه روح مرا آزردند،بخشش


و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم


آمین یا رب العامین

 

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 21:55 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

بازم

 

بازم دریا فریبم داد ، منو ساحل هوایی کرد
تمام خاطراتت رو برای من تدایی کرد
بازم پیغام بی پاسخ که دلتنگم که فرصت هست
نشد که بی تفاوت شم ، هنوزم این دلم سادست
تو دریا سنگ میندازم به یاد تو که از سنگی
چی از دنیات کم میشد اگه میگفتی دل تنگی ؟
تمام زندگیم با این یه جمله زیرو رو میشد
تو تنها دل خوشیم بودی چرا رفتی بگو چی شد ؟

 

 

[ پنج‌شنبه 16 آذر 1391 ] [ 13:50 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

از آدم ها دلگیرم....

از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند


دلت ....


دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری


دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 18:09 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

نهایت شــــــب

 

 

*من از نهایت شب حرف می زنم*

 

*من از نهایت تاریکی*

 

*و از نهایت*

 

*شب*

 

*حرف می زنم*

 

*اگر به خانه ی من آمدی*

 

*برای من*

 

*ای مهربان* !

 

*چراغ بیاور*

 

*و یک دریچه که از آن*

 

*به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم* ....

 

[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 18:01 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(4) ]

خداحافظِ تـــــو

 
خــــداحـــافـــظ...


 

آخرین کلامی که از تـــو شنیدم


 

و باز قصه‌ی تـــلخ جاده و آن راه بلند...


 

که تــــو را از خلوت من می ربود

 

آسمـــان می گریست


 

شیـــشه ها می گریستند

 

 

و من مبهوت رفتنت


 

در پس شـــیشه های مه آلود


 

بغــــض دردناکم را بلعیدم


 

دیـــوانه وار خندیدم
 

 

و تــــــــو را بـــدرقه کردم...

 

 

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 23:52 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

دل تنــــگ!!!

دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من

گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 13:52 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

همدرد ***مطلب ارسالی ازپیمان گلچین فر***

شبــــی در کوچه ای بودم

 

باچشمان نمناک,دلی سرد

 

که میپیچید در آنجا بوی غربت

 

و سرمای سوزناک حاکم بود

 

نگاه مادری در چشم من بود

 

که گویی خسته از دنیای خویش,بازار غم بود

 

جوانک!! 

 

این کوچه از آن من است

 

تو هم دردی؟؟؟.......................یاکه همدردی؟؟؟

 

تب سنگین نگاهش

 

رقص لرزان پایم

 

آبشارغم از چشمانم سرازیر شد

 

بغضم شکست... 

کوله باری از درد و بدون همدردم!!!

[ سه‌شنبه 16 آبان 1391 ] [ 12:11 ] [ پیمان گلچین فر ]

[ ارسال نظر(2) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران