بـــــــی وفـــــا

مــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان

فاطمــه جان،عزایت تسلیت باد...

در کوچه باد می آید، این ابتدای ویرانی است...

خبری در راه است؛خبری عظیم و واقعه ای هولناک...

بادی که می وزد، آبستن عزایی بزرگ است که خواهد رسید.

بادی که در کوچه سرگردان است،بزودی به توفان بدل خواهد شد؛ توفانی که تنها خانه تو را بهلرزه درمی آورد، توفانی که تنها قصد ویرانی کلبه عشق را دارد .کلبه حقیقت ، کلبه وحی و توحید.

کاش پنجره ها از این توفان نلرزند.

کاش در خانه را به روی این فتنه جهانسوز نگشایی .

کاش پشت در نایستی.

کاش آشیانه ات را شعله های کینه در کام نگیرند.

نرو بانو آن که بر در می کوبددر پی نور نیست بلکه به کشتن چراغ آمده است.

بنشین بانو، برنخیز برای گشودن در؛ پشت در حادثه ای جانسوز در انتظار است، نرو!

آن که مشت بر در خانه ات می کوبد، شیطان است که به ستیز آل ا... آمده است.

شیطان با مشعلی در دست آمده تا تمام خشم خویش را بر سر یادگار رسول خدا (ص) فرو ریزد.

آن که ناسزا می گوید و قصد آشیان تو را دارد، کینه کهنه ای دارد که امروز سر برآورده و کمر به نابود کردن حقیقت

بسته، غافل از آنکه خداوند هرگز نخواهد گذاشت؛ مگر نه اینکهخداوند نور خود را در همه جا به ظهور می رساند؛

هرچند کافران را خوش نیاید .

انگار فاطمیه هم محرمی دیگر است.

کاش برنمی خاستی...

کاش برنمی خاستی... تو ادامه رسول خدایی...

تو آمده ای تا اسلام زنده بماند و حق ، سلامت باشد.

تو زنده ای تاپیش روی آفتاب، سپر شوی و شمشیرهای برهنه ای را که به سویامام نشانه رفته اند، حواله جان خویش کنی.

تو باید قیام کنی تا قامت یگانه امامت استوار بماند.

تو انقلاب می کنیتا مردمان غفلت زده روزگار به خود بیایند و ولایت را تنها نگذارند.

تو پشت در ایستادی و انگار قلب تمام هستی، آنجا پشت در ایستادهبود و می تپید...

در باز شد به روی فتنه ای ناگهان...

در باز شد به سوی توفان نخستین ظلم...؛

دری که چون خنجر بر جان تو فرود آمد... ، دری که راه را برای آغاز همه ستم های تاریخ باز کرد، دری که به روی دشمن حق آغوش گشود و چشم مردمان خواب زده را به روی حقیقتبست...

خون و آتش فاجعه ای را رقم زد و ننگ این بی حرمتی به دردانه رسول تا ابدیت بر پیشانی تاریخ ماندگارشد.

میوه دل پیامبر به خون نشست و نوزاد ناکامش چون غنچه در میان آتش نشکفته پرپر شد.

بوی یاس کبود برای آخرین بار در فضا پیچید...

یاس پهلو شکسته شهید دفاع از ولایت شد....

[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 16:12 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

از اولش اشتباه بوده...

  از وقتی یادم میاد همش تصمیمات بزرگ زندگیم رو اشتباه گرفتم :Sarang_4:

  وقتی هم که میومدم درستشون کنم،میدیدم دیگه وقت از دستم در رفته و نیمی از زندگیم هم تباه شده!

  آدمای خوبی وارد حریم زندگیم نشدن،اما خوشبختانه تونستم از زندگیم بیرونشون کنم...

  " نمی دونم چرا همیشه آخرش می فهمیم از اولش اشتباه بوده …"

  با خوندن این جمله توی نت بدجور دلــــم گرفت!یاد حماقت های خودم افتادم...

  یاد بچگی هام...احساس نزدیکیه زیادی به این جمله کردم...

  


ادامه مطلب

[ جمعه 08 فروردین 1393 ] [ 23:03 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

خـــدایـــا...(دست نوشته)

 [تصویر:  139522139194561.jpg]

[ جمعه 01 فروردین 1393 ] [ 13:39 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(91) ]

نـــوروز 93 مبارکـــــ

 noroouz

 

 

در سال جدیــــد

 

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

####

 

نــــوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند . . .

عیـــد همه تـون مبــــارک،سال خوبـــی رو داشته باشید

 

  » شــروع ِ سال خوبــی رو نداشتم،حالا به دلایلی ...

  اما به آینـــده امیـــدوارم sarang wink

  التمــاس دعـــا

 

[ جمعه 01 فروردین 1393 ] [ 12:55 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(1) ]

شک نکن...

شــک نکــــن ...!
آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,
گذشتــــه ام " جلویــــش زانـــــو
 بزنــــد 
قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!
برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشود
, آنـــقـــدر خوشبخت می کنــــم کـــــه...
به هـــر روزی که جــای " 
او " نیـستـی
به خودت " لعــنـــت " بفـــرستـی !!

[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 15:51 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

آهـــــــای.... (خودنوشت)

 آهای غریبـــــــــه ی آشنا...

  دلت میگیرد این روزها!؟ نـــــــــه؟

  غمگینـــی؟چقـــــدر؟

  غصـــه داری؟ برای چــــــه؟

  دلت تنـگ دیروزهای خوشت میشود؟! آخر چــــــرا؟

  آرزوی این را داری که ای کاش اینکار و آن کار را نمیکردی؟! نــــــــه؟!

  دوست داری به گذشتــه هایت برگـــردی و جبران کنــی آنهمه بــدی و بی تفاوتــی هارا  نـــــه؟!

  آی آی آی 

  امـــــــان از پشیمــــانی و افسوس ها !!!! :!

  کـــه ســـودی برایــت نــخواهند داشت جــز همین حسـرت خوردن های پــوچ!

  اما از مــن ِ دلخستـــه بــه تــو نصیحـــت:

  دلت نگیرد،غمگین نباش ،غصه نخور،آرزوهای پوچ نــکن

  و سعــی بر جبــــران گذشتـه ی تلخ و مزخرفت نکن!!!

  تو همیــنی که هستی میمــانی و راهـــی برای بازگشت نخـــواهی داشت چـــــــــــون؛

  نه من مــن ِ ســابقــم و نه تــو تــوی ِ گذشتــه که بخواهـی و بتـوانی چیزی را به عقب  برگــردانی!!

  پس تــــلاش بیهـــوده نــکن...

 

  تنـــهــا خـــود ِ نادانــت را بســـــــاز ، فقــط همین!

 

  + کســـــی به خــودش نگیره لطفـــــــا :|

[ پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 ] [ 22:16 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(2) ]

كمي عبور ميكنـــم ( خود نوشت)

  كمي عبور ميكنم

  از اين گذرگــه خيـــال

  تا به اميـــد روي تــــــو 

  كم بشـــه اين فاصلــــــه هام

  كمي عبــور ميكنـــــم

  از اين سكــــوت بي گــذر

  از اين شكست مبهــم و نگاه هاي زودگــذر 

  كمي عبــــور ميكنــــــم

  از عاشقـــــاي بي اميــــد

  تابشكنـــــم فاصلـــــه رو حتـــي به شرط يك اميــــــد

  به تـــــــو رسيدنــــــم ديگه ، ســراب مبهمـــه برام

 

  فقط ميگم ميخوام تــو رو ، حتـــــي به شـرط يــك ســـراب!!!

[ پنج‌شنبه 12 دی 1392 ] [ 20:27 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

با تـــــــــو

 تــوی جاده ای که انتهاش معلوم نیست

فرق نمیکنه پیاده باشی یا ســواره!

ولـــی . . .

اگه یه همراه داشته باشی

یه عزیــــز خوب و مهربون

بی انتها بودن جــــاده

برات آرزو میشه

[ سه‌شنبه 03 دی 1392 ] [ 21:51 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

يــِه مــَن از زبــون ِ تـــو....(خودنوشت)

   جديدا حرفام شده زخـــم زبـــــون واسه تـــــو

  شدم يه خستگي بي جا و گــذرا واسه تـــــــو

  درمونــده و خســـته....

  بي احساس و بي روح،تنها واسه تــــــــو....

  از زبون تو مثل ميـــّتي ميمونم كه تنها يه جسد سرد از وجودش مونده...!

  آره من از زبون تو داغـــون شده ام....

  حرفام توجيحــــــه...زخم زبون هاي مزخــرف...

  سنگين اما پــُر غـــرور...

  اماهيچكدوم ِ اينا اشكالي نداره...

  چــــــــون!

  خستگــي ــيه آدمـــاي دو رو برم شده بــرام يه عـــادتـــــــ

  هركي بهم ميرسه خسته ــست....

  آره اشكالي نداره....

  مـــُردن ِ هر لحـــظه برام شده عــادت ِ روزمره...

  مثــــِ خوردن ِ يه ليوان آب كه تو ساده بالا ميكِــشيش!!!

  آهـــــــاي تـــــــــو...

  صدامــــــو داري؟؟؟

  ميخوام بگـــم مقــصرم!

  آره...

  حتـــي بيشتر از تــــــو

  اما به حرفم گوش كـــن...

  منـــــو پــَس نـــزن...

  شايد روزي برســــــه كه پشيمون بشي..!

  اونوقتـــــــه كه ديگه منـــــــي وجــــــود نداره :|

  اينا رو با بغض و اشك نوشتم اما تو ســـــــاده بخــــــــون...

  چون بقول خودت زخمــــــ ِ زبـــــــونـــــــــِه ديگـ ـــه!!!

  

  +شب يلـــداي مزخرفـــــــي داشتم

  ولي بازم ميگم اشكالي نداره...

  اينا همه شون مثل يه نقطه ي سياه تو قلبم جا ميمونن...

[ یکشنبه 01 دی 1392 ] [ 00:28 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

كــــوچــــه...

 

بــی تـــو، مهتاب‌شبـــی، باز از آن كوچه گذشتم

 

  همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

 

  شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

 

  شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

 

  در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

 

  باغ صد خاطره خندید،

 

  عطر صد خاطره پیچید:

 

  یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

 

  پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

 

  ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

  تـــو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

 

  من همه، محو تماشای نگاهت.

 

  آسمان صاف و شب آرام

 

  بخت خندان و زمان رام

 

  خوشۀ ماه فروریخته در آب

 

  شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

 

  شب و صحرا و گل و سنگ

 

  همه دل داده به آواز شباهنگ

 

  یادم آید، تو به من گفتی:

 

  ـ «از این عشق حذر كن!

 

  لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

 

  آب، آیینه عشق گذران است،

 

  تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

 

  باش فردا، كه دلت با دگران است!

 

  تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

  با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

 

  سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

 

  نــتـــــوانم!

 

  روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

 

  چون كبوتر، لب بام تو نشستم

 

  تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

 

  باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

 

  تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

  حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

  اشكی از شاخه فرو ریخت

 

  مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت . . .

 

  اشک در چشم تو لرزید،

 

  ماه بر عشق تو خندید!

 

  یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

 

  پای در دامن اندوه كشیدم.

 

  نگسستم، نرمیدم.

 

  رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

 

   نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

 

  نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

 

  بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

   (فريدون مشيري)

 

  + شب يلــدا نزديكـــه، پيشاپيش تبــريكـــ ميگم...

  اربــعين حسيني هم تسليت....

  التماس دعـــا...

 

[ چهارشنبه 27 آذر 1392 ] [ 19:41 ] [ unfaithful ]

[ ارسال نظر(0) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران