تا کدامین روووووووزززززز؟؟
تا كدامين روز؟؟؟؟؟
[ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 11:02 ] [ unfaithful ]
[ ارسال نظر(0) ]
بـــــــی وفـــــامــن به انــدازه چشمان تو غمــگـین مانـــدم و به انـدازه هر بــرق نگاهــت نگــران /تـــو به انـدازه تنــهایـی مــن شــــاد بمــان |
تا کدامین روووووووزززززز؟؟
ابري
در آسمان زيباي روزگار باز اين منم كه راه گم كرده ام
باز سرگشته و حيرانم از اين واقعه
سالهاست كه ازپي اين باد و آن باد رفته ام
اما هنوز اين تكه ابر راه گم كرده باقيست
من نمي دانم تا كدامين روز روزگارم اينگونه خواهد بود
ماندن تكه ابر در آسمان زيباي آبي
ز خود شرم دارم زيرا وجودم آسمان زيبا را لكه دار كرده
ز خود بيزارم كه قدرت ريزش اشكهايم را هم ندارم
تا كدامين روز روزگارم اينگونه خواهد بود
تا كدامين روز؟؟؟؟؟ [ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 11:02 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] جملات زیبا.......وقتی چشمـ ـانمــ را روی همــ می گذارمـــ
کاش میدونست دنیا برام بدون اون یه زندونه
لعنتی هـَرچــه داشتــَم رو کـَردَمـ ! امــاتــو... اســیر نشــدی... سیــر شــدی
دست هایت...
کجاست.... که کنار بزند.... دلتنگی ام را...
ادامه مطلب [ یکشنبه 04 تیر 1391 ] [ 00:24 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] خداوندا گله دارم
"خداوندا گله دارم"
سکوت را انتخاب میکنم برای فریاد زدنم
و زندگی را به اجبار می گذرانم
خداوندا گله دارم
برای آنچه که می بینم اما نمی توانم کاری بکنم
قفل غمها را با کدامین کلید از روزگار بگشایم
خداوندا گله دارم
ز این روزگار
ز تاریکی
ز غمها
ز شادی ها
ز انسانها
ز خود نیز من گله دارم [ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 23:35 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(3) ] فاصله ی یک دروغ تا حقیقت!!گفتم که عشقمون کمرنگ شده......باور نکردی گفتم که زندگی بی رنگ شده........ باور نکردی گفتم که نا امیدم از تو و زندگیم...... باورنکردی گفتم که از یادت میرم ........ باورنکردی گفتم از زندگی و تو خستم....... باور نکردی گفتم بی من میری تو...... قبول نکردی گفتم که زندگیم دیگه رنگ غروبه....باورنکردی گفتم که میخواهم بمیرم.....بازم باور نکردی اینبار باخود گفتم که چیزی به او بگویم که حقیقت ندارد: گفتم که فراموشم میشوی......اما تو اینبار را باور کردی!!!
میبینی....اون جمله هارو که حقیقت بود....تو باور نکردی اما.....اینکه تو فراموشم نمیشوی را به دروغ گفتم تو باورم کردی و تنهام گذاشتی....اونم برای همیشه!!!! و این است فاصله ی بین یک دروغ و چند حقیقت!!!
( شعر از خودم)
[ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 23:13 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] "داستان باور عشق"
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم...
[ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 22:22 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(1) ] شعری از حمید مصدق.....دنبال چه میگردی؟؟؟
دنبال چه میگردی ؟
[ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 01:02 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] "تو را به یاد نخواهم آورد..."
![]() دیگر تو را به یاد نخواهم آورد
دیگر به خاطر تو اشک از دیده نخواهم ریخت دیگر پیرامن تو نخواهم گشت دیگر نام تو را بر زبانم نخواهد رفت بعد از این ، ای نور ، سایه وار از تو می گریزم بعد از این ، ای آفتاب شب پرده وار از تو دوری می گزینم بعد از این ، من و راه من ، سرمن و سودای من دیگر به امید بوسه ای به پایت نخواهم افتاد دیگر به امید اینکه دستم را بگیری به پایت بوسه نخواهم زد دیگر به امید نوازش چهره به خاک راهت نخواهم سود نه دیگر ، دیگر هیچ وقت هیچ وقت ، تا زنده هستم ... نه در رفتن حرکت بود ،
نه در ماندن سکون ، شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ، و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ، دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ، و ستاره پر شتاب بر مداری مایوس جاودانه می گردد... ![]() [ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 00:43 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] شعر زیبادفتر عشـــق که بسته شـد [ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 00:10 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] شعری از نجمه زارع
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد [ شنبه 03 تیر 1391 ] [ 00:04 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] آخرین حرف تو چیست؟
![]() آخرین حرف تو چیست؟
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها ،حرف آخر زیباست آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...
[ پنجشنبه 01 تیر 1391 ] [ 11:53 ] [ unfaithful ] [ ارسال نظر(0) ] |
|
| [ طراح قالب : آوازک | Theme By : Avazak.ir ] |